<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>روزهای مهتاب</title>
<link>http://roozhayemahtab.blogfa.com/</link>
<description>اگر ماه برآید غم من تمام می شود</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 07 Nov 2009 19:56:12 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>آنچه داریم از برای هم بکاریم</title>
<link>http://roozhayemahtab.blogfa.com/post-71.aspx</link>
<description>&lt;hr size=&quot;2&quot; width=&quot;100%&quot; /&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;صدف ساحل بیروت مال من   آبی شرجی کارون مال تو&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Sat, 07 Nov 2009 19:56:12 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=roozhayemahtab&amp;postid=71</comments>
<dc:creator>roozhayemahtab</dc:creator>
<guid>http://roozhayemahtab.blogfa.com/post-71.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>يا زينب</title>
<link>http://roozhayemahtab.blogfa.com/post-70.aspx</link>
<description>&lt;hr width=&quot;100%&quot; size=&quot;2&quot; /&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;من از اهالي حلبم ليك زر شوم    گر كاروان دل كند عزم  دمشق تو&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Sat, 17 Oct 2009 21:25:02 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=roozhayemahtab&amp;postid=70</comments>
<dc:creator>roozhayemahtab</dc:creator>
<guid>http://roozhayemahtab.blogfa.com/post-70.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نکن...</title>
<link>http://roozhayemahtab.blogfa.com/post-69.aspx</link>
<description>&lt;hr width=&quot;100%&quot; size=&quot;2&quot; /&gt;&lt;p&gt;این روزها که می گذرد &lt;/p&gt;&lt;p&gt;بی خود و بی جهت &lt;/p&gt;&lt;p&gt;بالا و پایینم نکن&lt;/p&gt;&lt;p&gt;سبک و سنگینم نکن&lt;/p&gt;&lt;p&gt;خوشحال و غمگینم نکن&lt;/p&gt;&lt;p&gt;همچون و همچینم نکن&lt;/p&gt;&lt;p&gt;فرهاد هم گر میکنی&lt;/p&gt;&lt;p&gt;لطفا تو شیرینم نکن...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Sat, 10 Oct 2009 18:00:15 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=roozhayemahtab&amp;postid=69</comments>
<dc:creator>roozhayemahtab</dc:creator>
<guid>http://roozhayemahtab.blogfa.com/post-69.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کجایی افشین؟</title>
<link>http://roozhayemahtab.blogfa.com/post-68.aspx</link>
<description>
&lt;hr size=&quot;2&quot; width=&quot;100%&quot; /&gt;&lt;p&gt;با اینکه اینقدر بزرگی ولی اصلا جای خالیت احساس نمی شه &lt;/p&gt;&lt;p&gt;                                                                                    &lt;/p&gt;&lt;p&gt;                                                                                    &lt;a target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://www.verbal.blogfa.com/&quot;&gt;وربال&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Fri, 02 Oct 2009 09:39:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=roozhayemahtab&amp;postid=68</comments>
<dc:creator>roozhayemahtab</dc:creator>
<guid>http://roozhayemahtab.blogfa.com/post-68.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ما...</title>
<link>http://roozhayemahtab.blogfa.com/post-67.aspx</link>
<description>
&lt;hr size=&quot;2&quot; width=&quot;100%&quot; /&gt;&lt;p&gt;ما با هیچ چیز از تو عقب نمی مانیم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;ما با هیچ کس از تو جلو نمی زنیم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;ما با توییم...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;نه یک قدم پس نه یک قدم پیش.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;انت ولینا&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: left;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;hr size=&quot;2&quot; width=&quot;100%&quot; /&gt;&lt;p&gt;پ.ن: اینطوری فکر می کنم که مردم تو روز عید فطر بیش از حد معمول برای آمدن آقا شعار دادن. مثل وقتی که نسبت به اعتقاد یک نفر توهین کنی و اونم غیرتی بشه و بخواد با تموم وجود از عقیده اش دفاع بکنه. موج این حس تا تمام خیابان های اطراف دانشگاه هم رفت. موجی قوی تر از موج های دیگه...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;پ.ن: &lt;a href=&quot;http://mohammadnurizad.blogfa.com/&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;نوری زاد&lt;/a&gt; هم داره یه &quot;ه&quot; به آخر فامیلیش اضافه میکنه. &quot;ه&quot; حماقت که با &quot;ح&quot; جیمی نوشته بشه یا &quot;ه&quot; دوچشم فرقی تو اصل عملش نمی کنه. بعد تبدیل می شه به نوری زاده. مثل ابراهیم نبوی. مثل مسعود بهنود. مثل اکبر گنجی...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;پ.ن: این &lt;a target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://barshaneyesetare.blogfa.com/post-44.aspx&quot;&gt;مطلب&lt;/a&gt; را از ایمان بخوانید.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Mon, 21 Sep 2009 21:58:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=roozhayemahtab&amp;postid=67</comments>
<dc:creator>roozhayemahtab</dc:creator>
<guid>http://roozhayemahtab.blogfa.com/post-67.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دیوانه مان نکنی خوب است!!!</title>
<link>http://roozhayemahtab.blogfa.com/post-65.aspx</link>
<description>&lt;hr size=&quot;2&quot; width=&quot;100%&quot; /&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;انگار قرار است معاون اول یک رحیم داشته باشد...&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;چرا دکتر؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Tue, 15 Sep 2009 12:34:42 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=roozhayemahtab&amp;postid=65</comments>
<dc:creator>roozhayemahtab</dc:creator>
<guid>http://roozhayemahtab.blogfa.com/post-65.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سیزده به قدر</title>
<link>http://roozhayemahtab.blogfa.com/post-64.aspx</link>
<description>
&lt;hr size=&quot;2&quot; width=&quot;100%&quot; /&gt;&lt;p&gt;ملیحه خانم تصمیم گرفته بود که در این شب عزیز نهایت اتصال را برقرار کند. از اینرو با خواهرش اعظم  تماس گرفت و او را نیز از برنامه اش مطلع کرد... ملیحه خانم که مدت ها بود با مادر شوهرش یعنی مادر اصغر آقا قهر کرده بود به حرمت این شب عزیز تلفن را برداشت و پس از صحبت و حال و احوال و معذرت خواهی اجازه جمیله خواهر شوهر کوچکترش را هم از مادر اصغر آقا کسب کرد و قرار شد که جمیله هم با آن ها بیاید. آمدن جمیله به خاطر این بود که دختر خوش مشربی بود و حضور او همیشه باعث شادی همه افراد خانواده می شد. گروه تکمیل شده بود و فقط جایی که باید می رفتند هنوز مشخص نشده بود. ملیحه خانم پس از ساعت ها مشورت با اعظم  به این نتیجه رسیدند که آن شب را به مسجد محله اعظم خانم این ها بروند. مسجد محل اعظم خانم این ها هم بزرگ بود و هم در جلوی آن یک فضای چمن وسیع برای نشستن داشت و مثل پارسال که مجبور شده بودند در خیابان بنشینند اذیت نمی شدند. قرار بر این شد که خربزه را ملیحه بیاورد. شیرینی و میوه را اعظم به عهده گرفت و زحمت نوشیدنی بر دوش جمیله افتاد. البته ملیحه به اعظم و جمیله یاد آوری کرد که در صورت صلاحدید یکی دو جلد قرآن و مفاتیح، اگر دست و پاگیر نبود بیاورند.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;اصغر آقا و آقا کمال شوهر اعظم خانم هم آخرین نفراتی بودند که از ماجرا با خبر شدند و به این همه تدبیر و برنامه ریزی و دین مداری همسرانشان آفرین گفتند.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;به مسجد که می رسیم ساعت از یک گذشته است. زهرا را از ماشین پیاده می کنم و میروم برای پارک ماشین. به خاطر تجربه شلوغی پارسال، با خودمان زیر انداز آورده ایم. تمام خیابان اطراف مسجد آدم نشسته است. کمی دور و برم را بر انداز می کنم و در میان چمن های جلوی مسجد به اندازه دونفر جای خالی را شکار میکنم. زهرا هم موافقت می کند و سریع از میان جمعیت به آن جا میر سیم و جاگیر می شویم. سخنران تازه شروع کرده است و دارد در مورد شناخت مردم زمانه خود، از نهج البلاغه حرف هایی می زند. می نشینم و قرآنم را در می آورم و می خواهم مشغول خواندن شوم که احساس می کنم پای یک مرد در میانه پهلویم فرو می رود. زنی که کمی آنطرف تر نشسته است با صدایی بلند فریاد می زند بچه ها پاشید که اصغر و کمال هم اومدند. مرد که ظاهرا نامش اصغر است با بی تفاوتی عذر خواهی  میکند و سطل آبی رنگ در داری را به زن می دهد. زن از خوشحالی دهانش تا بناگوش کش آمده است. با اضافه شدن اصغر و کمال زن اولی با یک زن و یک دختر جوان دیگر از جا بلند می شوند و با ترکیب حلقه واری که با هم درست می کنند سعی در گرم کردن جمع خانوادگی اشان دارند. حواسم پرت شده و حسم رفته است. زن اولی در سطل را باز میکند. پر از خربزه است. اصغر آقا هم مشغول پخش کردن چنگال ها میان حاضرین می شود. یک چنگال کم است. چنگال را از روی چمن ها بر می دارم و به زن میدهم. با خوشحالی آن را از من می گیرد و میگوید خب بچه ها حالا شروع کنید...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;ملیحه خانم و اصغر آقا و اعظم خانم و آقا کمال به اضافه جمیله، دور خوردنی ها حلقه زده اند و با اخلاص خاصی مشغول بلعیدن تمام خوراکی ها هستند. آقا کمال ناگهان بلند می شود و با یک نفر از دور حال و احوال میکند و دست به سینه چاکرم نوکرم می کند. اعظم بر می گردد و مردی را که با کمال حال و احوال می کند می بیند  و سپس با ذوق زدگی خاصی به ملیحه می گوید: ملیحه جون این آقای امیریه، همکار کمال. اونم با بچه هاش و مادر زنش اومدن. نگاه کن داره به کمال کیک تعارف می کنه. ماشالا ببین چقد خوراکی تو دستشه. فکر کنم به اونا بیشتر خوش بگذره... کمال جان میخوای کمی خربزه براشون ببر...کمال مینشیند و یک سیب را بر میدارد و نصف آن را با یک گاز می برد و به علامت نفی سرش را بالا میکند. جمیله مزه می ریزد و ادای مجری های تلویزیون را در می آورد. همه از کار هایش ریسه می روند و اصغر آن چنان قه قهه می زند که تا ته حلقش معلو م میشود. کمال از شدت خنده تمام خربزه ها را از دهانش به بیرون می پاشد... آدم اصلا دلش نمی آید این جمع صمیمی را به هم بزند. ولو اینکه شب قدر باشد و میان هزار نفر جمعیت باشد که برای مناجات آمده اند... سخنرانی که تمام می شود تقریبا تمام خوردنی ها هم تمام شده است. اعضای خانواده حالشان گرفته است که دیگر چیزی برای جویدن ندارند. کم کم سعی می کنند به طرف قبله برگردند که به نوای مناجات گوش جان بسپارند. اما ملیحه خانم که برای خر کیف شدن اعضای خانواده هم تدبیری اندیشده است، با اشاره ای دوباره حلقه را باز سازی میکند و لواشک ها را از کیفش بیرون می کشد و آن را به همه نشان میدهد سپس خنده ناجوری می زند و می گوید این هم سورپریز من. هنوز خنده اش تمام نشده که جمیله نصف لواشک ها را در دهانش جا می دهد. اصغر و کمال هم چنان ملچ و مولوچی راه می اندازند که حواس تمام جمعیت دور و بر را به خود جمع می کنند. مداح دارد در مورد نوشته شدن تقدیر یک ساله در این شب گلوی خود را جر می دهد... اصغر آقا آنقدر زیاد لواشک خورده که لرز کرده است. جمیله بلند می شود و برادرش را پتو پیچ می کند و با چشم و ابرو قربان صدقه اش می رود. ملیحه خانم ابرو هایش را به هم گره می زند وقتی که مرد جوانی که به همراه همسرش برای نیایش آمده به آن ها تذکر می دهد که کمی رعایت کنند...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;مداح به همه می گوید که قرآن ها را مقابل صورت هایشان بگیرند. کلافه شده ام و خدا خدا می کنم که اینها لااقل برای قرآن سر گرفتن هم شده، به سور و ساتشان پایان دهند. زهرا بند چادرش را باز کرده و آن را تا روی صورتش پایین کشیده است و اصلا حواسش پیش ما نیست. خانواده عزیزی که کنارمان نشسته اند (که به خاطر بلند بلند حرف زدنشان فهمیده ام که اسم آن خانم اولی ملیحه خانم است)، با اکراه به سمت قبله بر می گردند. اصغر آقا در به در دنبال قرآن می گردد. دست آخر یک مفاتیح گیر می آورد که در آن چند آیه قرآن نیز یافت می شود. همان قسمت آیه ها را به سرش می چسباند و به ملیحه خانم التماس دعا می گوید. ملیحه خانم متصل شده است....&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Sat, 12 Sep 2009 15:08:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=roozhayemahtab&amp;postid=64</comments>
<dc:creator>roozhayemahtab</dc:creator>
<guid>http://roozhayemahtab.blogfa.com/post-64.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بی جهت</title>
<link>http://roozhayemahtab.blogfa.com/post-63.aspx</link>
<description>&lt;hr size=&quot;2&quot; width=&quot;100%&quot; /&gt;&lt;p&gt;از در در آمدی و من از در به در شدم...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;                                             در به در شدم&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Sun, 06 Sep 2009 15:02:19 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=roozhayemahtab&amp;postid=63</comments>
<dc:creator>roozhayemahtab</dc:creator>
<guid>http://roozhayemahtab.blogfa.com/post-63.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بهترین برنامه تلویزیون</title>
<link>http://roozhayemahtab.blogfa.com/post-62.aspx</link>
<description>
&lt;hr size=&quot;2&quot; width=&quot;100%&quot; /&gt;&lt;p&gt;چقدر خوب است که ما وقت شناس باشیم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;چقدر خوب است که ما وظیفه شناس باشیم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;آقای لاریجانی چرا آن وقت که در صدا و سیما بودی تبحرت را در تولید برنامه نشان ندادی؟&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;baseline&quot;&gt;لابد فردا که بروی مجمع تشخیص مصلحت کار نمایندگان مجلس را به نحو احسنت انجام می دهی؟&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://www.donya-e-eqtesad.com/news/1761/v51-01.jpg&quot; style=&quot;width: 323px; height: 457px;&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;hr size=&quot;2&quot; width=&quot;100%&quot; /&gt;&lt;p&gt;پ.ن: توجه شما را به برنامه جذاب و دیدنی شبکه یک سیما که در این هفته صبح و بعد از ظهر پخش میشود جلب میکنم. با هنرمندی علی لاریجانی در نقش رئیس مجلس.لاریجانی دیوونه ات میکنه اینقدر خوب بازی کرده. تازه یه زنگ هم جلوی میزش هست که وقتی فشارش می ده یه لبخند ملیحی همه وجودشو فرا میگیره. بیان و لحن گیرای لاریجانی باعث جذابیت بازی او شده است. او این توانایی را دارد که با این لحن هر حرفی را منطقی جلوه دهد. &lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Tue, 01 Sep 2009 18:34:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=roozhayemahtab&amp;postid=62</comments>
<dc:creator>roozhayemahtab</dc:creator>
<guid>http://roozhayemahtab.blogfa.com/post-62.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>توهمی نشوی!!!</title>
<link>http://roozhayemahtab.blogfa.com/post-61.aspx</link>
<description>
&lt;hr size=&quot;2&quot; width=&quot;100%&quot; /&gt;&lt;p&gt;آقای موج سبز:&lt;/p&gt;&lt;p&gt;به خاطر داشته باش که جاده چالوس هم ونک به بالا حساب می شود. یک موقع جو گیر نشوی و بگویی تمام جمعیت جاده های ایران با من است.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;در جاده مشهد هیچ کس برایت تره هم خرد نمی کند.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;در جاده زاهدان هم...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;در جاده قم...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;در جاده...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;یادت باشد که هزار کیلومتر از صد و پنجاه بیشتر است.&lt;/p&gt;&lt;hr size=&quot;2&quot; width=&quot;100%&quot; /&gt;&lt;p&gt;پ.ن: موج سبز طبیعت شمال کار موج سبز شما را ساخته. &lt;/p&gt;&lt;p&gt;پ.ن: بطری دلستر نماد موج سبز است در جاده چالوس.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Thu, 20 Aug 2009 10:45:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=roozhayemahtab&amp;postid=61</comments>
<dc:creator>roozhayemahtab</dc:creator>
<guid>http://roozhayemahtab.blogfa.com/post-61.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
