تبليغاتX
روزهای مهتاب

روزهای مهتاب

اگر ماه برآید غم من تمام می شود


می دوم به شوق خواندنت

به ذوق دیدن خطوط ذهنی ات

لا به لای برگه ها

بین این خطوط رنگی نوشته ات

می کشم، با تمام قدرتم

بوی توست

آنچه در مشام جان من ورود می کند . . .

آب چشم های توست

آنچه بذر مهر را        در وجود من        پایدار می کند

باز کن دو چشم خویش

تا بتابد آفتاب          بر نهال تازه کشته مان

یک نفس بکش عمیق، ها، عمیق تر

تا که بار بر شود      در تمامی وجود من

حس یک بهار جاودان . . .

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 تیر1387ساعت 16:16  توسط ساسان  | 


این نیزار مژگان توست


پیش آمده در نزد خورشید مردم چشمانت


ما را محروم مکن از دیدن منظره ی این طبیعت هوشیار


                                                                             با غمزه ات

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 تیر1387ساعت 14:57  توسط ساسان  | 


-کودکی حدود پنج یا شش ساله با پیراهنی آبی و مو هایی بور در حالی که عبای پیرمرد را بر روی دوشش می اندازد به جمعیت می نگرد. مطمئنم حضور این همه آدم در مقابل چشمانش عجیب می نماید. اما او بدون توجه به اطراف، چشم خود را می مالد و گو ئی که در جائی ایستاده است که خلوت است و کسی به او نگاه نمی کند. خمیازه ای  می کشد، بدون اینکه دستش را جلوی دهانش بگیرد، و پس از چند ثانیه که دهانش باز مانده است متوجه موقعیت می شود و دستش را بر روی دهانش می گذارد و دهان دره اش را ادامه می دهد. پیر مرد هم بدون توجه به او به صحبتش ادامه می‌دهد. نه از تشریفات خبری هست، نه از محافظین گردن کلفت و نه ...این تصویر در تلویزیون توجه مرا جلب می‌کند و آن بچه به طرز عجیبی ذهنم را به خود مشغول می‌کند. پائین صفحه‌ی تلویزیون زیر نویس می‌شود:                                     15/3/1385-مدرسه‌ی فیضیه‌ی قم
-باقر جان جلسه‌ی اول شورای فرهنگی دانشکده را به خاطر داری؟ جلسه‌ای که پس از ماه‌ها دویدن و سگ‌دو زدن، آقایان منت بر سر ما گذاشته و به تشکیل شدن آن تن دادند و در آن حضوری پر شور یافتند. یادت هست بعد از اینکه ما و دیگر دانشجویان حرفهایی زدیم، آقای فیلسوف از مشاورش درخواست کرد که او هم نظری بدهد. ایشان هم در طرح یک نظریه‌ی بزرگ فرهنگی که احتمالا فکر آن از زمان شکل گیری تا انتشار، چند لحظه بیشتر از ایشان وقت نگرفته بود، فرمودند: ما باید در گزینش دانشجویان تولید و کارگردانی، مسئله‌ی قد افراد را به طور جدی لحاظ کنیم. یکی از مهمترین استدلال‌های منطقی این مشاور اعظم این بود که اگر قد این دانشجویان کوتاه باشد، زمانی که کارگردان شوند، قدشان به  دوربین فیلمبرداری نمی‌رسد، و کارگردان کوتاه قدی‌ که چشمش را به زحمت به منظره یاب دوربین برساند، بدرد ما نمی‌خورد. این طرح عجیب و بدیع حقیقتا همه‌ی ما را به تعجب واداشت. به همدیگر نگاه می‌کردیم و مانده بودیم باید چه واکنشی نشان دهیم. کم‌کم داشتیم متوجه می‌شدیم که با چه مجموعه‌ای طرف شده‌ایم. من بعد از این نطق منطقی و متهورانه درون خودم یک جرقه احساس می‌کردم و به دلیل داشتن این دید عمیق به مسئله‌ی هنر در خودم نسبت به دیگران احساس برتری داشتم. مثلا یکی از نتایج اساسی که به آن رسیدم، این بود که فریدون جیرانی اصلا نباید وارد این سینما می‌‌شده است. مردکه‌ی کوتوله خجالت نکشیده است. همین کوتاه قدی این آقایان بود که باعث شد سینما به این سمت برود.
فکر من به برکت این ایده‌ی آقای مشاور تا جایی رشد کرد که توانستم در مورد سینمای دنیا نیز نظریاتی قاطعانه و علمی منتشر کنم. مثلا همین آقای ریدلی اسکات یکی از همان کوتوله‌هاست. اگر متولیان دانشکده‌های سینمایی در ینگه‌ دنیا کمی دقت و کیاست به خرج می‌دادند و یا حداقل از نظریات مشاور اعظم بهره می‌جستند به این روز دچار نمی‌شدند که کوتوله‌هایی همچون ریدلی اسکات به خود جرأت بدهند آثاری اینچنین ضعیف تولید کنند و آبروی اسلام و انقلاب را ببرند. باقر جان بعدها دیگر این گوش ما بود که عادت کرد به شنیدن نظریات و تئوری‌های خلاقانه و  حتی شاخ‌هایمان هم از تکرار این عجایب حوصله‌ی در آمدن از کله‌ی مبارکمان را نداشتند.
دغدغه‌ی آن مباشر محترم را به خاطر داری؟ در بازدید از خوابگاه دانشجویان به این نتیجه‌ی قطعی رسیده بودند که بزرگترین مشکل دانشجویان دانشکده، این بود که لباسهای زیرشان پس از شست و شو، فرصت خشک شدن در نور طبیعی آفتاب را نمی‌یافتند و از اینرو محملی می‌شدند برای رشد و نمو میکروب‌های موذی واین تأثیر منفی داشت بر نسل بعدی این مملکت. بعد از آن بازدید کذا هم مسئول مفلوک بوفه‌ی خوابگاه را وادار کردند که با خرید یک گونی پودر نظافت از حوالی میدان شوش به زندگی این عناصر موذی و مخرب در جسم دانشجویان خوابگاهی پایان دهد. از اینجا بود که ما معانی واقعی واژه‌های پر کاربرد سیاسی را متوجه شدیم و تازه فهمیدیم که چگونه در پی عبث می‌پائیدیم.
فهمیدیم منظور از کوتوله های سیاسی، انسان‌های قد کوتاهی هستند که کار سیاسی می‌کنند و الخ...
-پیرمرد مستقیم به سمت جلو نگاه می‌کند. نگاهش آنقدر نافذ است که گوئی بر کل جمعیت حاضر مسلط است. می‌گوید: پانزده خرداد چه روزی بود و چگونه به وجود آمد؟ آنقدر ساده حرف می‌زند که حتی به مخیله‌ات هم خطور نمی‌کند که او همان صاحب «تحریر الوسیله» است که هر جلد کتابش چندین ترجمه و تفسیر دارد. باید عمیق شوی در حرف‌هایش. این سهل ممتنع اشکم را در ‌می‌آورد. از خودم می‌پرسم چه چیز در عمق این سادگی یافت می‌شود که جهانی را به حرکت وا داشته است. قاب تلویزیون هنوز تصویر پیرمرد و پسرک را نشان می‌دهد. پسرک چشم‌هایش را می‌مالد و به جمعیت خیره می‌شود.
-باقر جان از آخرین فعالیت دانشجوئی‌مان حدود دو سال میگذرد. عادت کرده‌ایم وانمود کنیم که‌ دیگر هیچ چیز در آن فضا برایمان اهمیت ندارد. تبدیل شده‌ایم به دانشجویان مطلوب آقایان. دانشجویی که لال است.دانشجویی که می‌خندد و صبح که وارد دانشکده می‌شود به همه سلام میکند و خشنود از وضعیت موجود به فعالیت سیب‌زمینی وار خویش مشغول می‌شود و همیشه از بالایی ها متشکر است که جای او فکر میکنند،تصمیم می‌گیرند و عمل می‌کنند. دانشجویانی هستیم که سلوک دانشجویی داریم.این سلوک یک حالت خلسه ی عرفانی است که وقتی به آن دچار شدی حق سؤال کردن نداری. حق خواستن نداری و حتی نمی‌توانی بپرسی، ببخشید آقایان رؤسا، سلوک مدیریت در یک مملکت اسلامی یا حداقل با ادعای اسلامی بودن چگونه تعریف میشود؟ ایام رحلت آن پیر راه سلوک و حرف های اخیر جانشین او در شیراز (که مکررا به مسئله عدالت طلبی و عدالت خواهی دانشجویان تاکید کرده بود) مرا به تحریک واداشت که یک بار دیگر به مرور این افکار و خاطرات بپردازم. شاید حالتان به هم بخورد شاید بگویید این همه موضوع که مطرح کرده ای را کجا به هم ربط داده ای و اساسا نخ تسبیح این نوشته چیست؟ اعلام می‌کنم که ادعایی ندارم و از همین حالا سپر انداخته ام
و ... حرفی است که از دل بر آمده امید که لاجرم...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 خرداد1387ساعت 21:15  توسط ساسان  |